جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

18-ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش ...

عزیزکم دوس دارم تا ی داستانی واست تعریف کنم ، فقط قول بده به مامان که وقتی اینو خوندی بد برداشت نکنی و تمام شرایط و پستی بلندی های زندگیو درک کنی ، البته مطمئن هستم که وقتی که این نوشته هارو میخونی به سنی رسیدی که مامانتو کامل بفهمی با خودم عهد بستم که این وب رو بهت نشون ندم تا وقتی که : اگر دختر باشی ۱۳ سالگی   اگر پسر باشی ۱۸ سالگی میخام وقتی اینارو میبینی بفهمیشون ، دوست دارم تا تک تک حرفام ، دردام و شادیهام ، ناراهتیهام و عذاب کشیدنام رو حس کنی مادر .، اونوقته که میفهمی این چه هدیه ی با ارزشیه! واسه اینکه بیشتر با من و خونوادت آشنا بشی واست ی شجره نامه ی کوتاه تدارک دیدم :اما بعد از اینکه داست...
22 بهمن 1391

17-مسافرت بابات و تصمیم جدید مامان؛-p

 عزیزکم ی خبری واست دارم امشب بابات با دوستاش که ۴ نفر میشن باهم دیگه به مدت 1هفته میخان برن مسافرت ، اول قرار بود برن پاریس اما الان تصمیمشون عوض شد و میخوان برن ایتالیا ، خیلی نگرانم و هنوز نرفته دلم واسش تنگ میشه!!! البته میدونم که تا الانم نزدیکم نبوده!! اما حداقل میدونستم که تو خونه ی خودش بود و داشت درسشو میخوند الان ی جور دیگه نگران شدم ... نگران این سفرم ،ایشالا همه چی خوب بگذره و به سلامت برن و بیان و دچار مشکلی نشن ، نمیدونم که من چرا اینجوری شدم اما دیشب خواب دیدم که هواپیماشون سقوط کرده و همشون مردن!!! انقدرم بابت این موضوع رو مخه بابات راه رفتم که دیگه آخر سر از دستم کلافه شده بود کلی !!!! چیکار کن...
22 بهمن 1391

16-جدال دختر پسری!!!

سلام عروسک قشنگم ، دیروز خونواده شوهری اومدن  پیشمون و تا شب هم موندن  ، خیلی خوش گذشت و همه چی خوب بود فقط ی چندتا اتفاق کوچک و بد افتاد که مامانتو حسابی به هم ریخت خوب چجوری بگم یکمی با خواهر شوهری بحسم شد!!! بیشترش هم سر شما بود یا بهتره بگم که جنسیت شما!!!! همون بحس معروف دختر پسری! خونواده ی شوشو خیلی خونواده ی خوب و ساده ای هستن و خواهر شوهرم هم فقط ۴ سال ازم بزرگتره و دختر خیلی خوبیه!!(هنوز ازدواج نکرده) اما ی عیب بزرگی که داران اینه که طرفدار بچه پسر هستن! راستش بابات  ی خواهر داره و برادر هم نداره ، تو خونواده ی پدریش همه ی مردها دختر اوردن و هیچ کسی پسر ند...
22 بهمن 1391

15-پیشاپیش ولنتاینت مبارک عشقم

.. .سلام جوجه جیکجیکی مامی .این ٢ روز حال مامانت خیلی بد بود جوجه ، به توصیه های خاله زهره عمل کردم و خودارو شکر ٢ بار تونستم آب پرتقال و لیوترش یخی بخورم بدون اینکه بالا بیارم، البته هنوز نمیتونم غذا بخورم و به خاطر همین مساله هم مامانت مجبور شد بره بیمارستان بازم خیلی مامانتو اذیت میکنی قشنگم ، ایشالا نینی آزاده جون که زیاد هم از شما کوچکتر نیست اینجوری نباشه  اول از همه باید بگم که دست مامان زهره درد  نکنه با این همه توصیه های مفیدش ، خیلی کمک کننده بود ، الان یکمی بهترم ،مرسی مامان زهره ایشالا بتونیم جبران کنیم تو این مدت مامانت کلی فک کرد عزیزم و چندتا تصمیم خیلی مهم هم گرفته که اگه شما بز...
19 بهمن 1391

14-کلی سبک شدم ، دلم لکیده که واست لباس بخرم

عزیز دل مامی ، از صبح تا حالا میخوام یه چیزی واست تعریف کنم اما همش تنبلیم میاد ، یادته که دیشب کلی به سرت غر زدم به خاطر webcam ؟؟ راستش دیشب یکی از بهترین شب های زندگیمو گذروندم تا نزدیکای صوب با شوشو حرف میزدیم و درد و دل میکردیم ،ولی اولش با دعوا شورو شد از دست این شوخیهای بابا جونیت ، از ان زمانی که شناختمش تا زمانی که باهاش دوست بودم تا حالا که شوشومه از دست این شوخیهاش ی آب خوش از گلوم پایین نرفته ، همیشه اول هر کاریو با شوخی شورو میکنه و وقتی من عصابم بهم میریزه تازه جدی میشه!! این جور موقع ها دوست دارم خفش کنم!!!!ا اوله مکالممونو ی چیزی شبیه به همین اجرا کرد ، (منم که تابهال این جوکرو نشنیده بودم، مثه دختر تو این قصه کفری شدم و...
17 بهمن 1391

13-مامانت گناه داره آخه بدجنس!!!!

سلام کاهوی من ، قربونت بره مامان که اینقدر اذیتش میکنی آخه!! اسن نمی فهمم تو ی وجبی بدون دست و پا چجوری میتونی انقدر منو اذیت کنی آخه!!!!! حتا با وجود قرص و آمپول هم امروز صبح بازم حالت تحوع بهم دست داد ، صبونه که هیچی نخوردم اما دیشب شام مامانم به زور (چون هیچی نخورده بودم) ،۲ تا دونه شلغم داده بود بهم که همرو برگردوندم ، الان دارم از گرسنگی میمیرم ، مامانم داره ناهار میخوره  و منه بیچاره از شدت گرسنگی هیچی نمیتونم بخورم ( البته به جز لواشک و لیمو و نمک ) ، از دست توووووووووووووو من چیکار کنم؟ الان دقیقا ۸ هفته و ۵ روزه که تو دلمی ، و من این چند هفته خیلی لاغر شدم (حس میکنم البته) دلم تو این هوا و...
16 بهمن 1391

12-عاشق این شعرم از فریدون مشیری ، هیچ وقت از خوندنش سیر نمیشم

مهتاب من عزیزکم ، مامان عاشق این شعر از فریدون مشیری هستش ، هیچوقت ازش سیر نمیشه ، این شر رو مادر بزرگم با صدای قشنگش دکلمه کرده همین الان داشتم گوشش میدادم ،دیدم حیفه که با تو این لحاظات ناب رو تقسیم نکنم ، میدونم که تو هم عاشق این شعری،      بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ؛ آن عاشق دیوانه که بودم       در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید   یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودی...
15 بهمن 1391